|
|
|
||||
|
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد...
........... نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالیدبیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند... مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید... زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد... 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود... همه تعجب کردند... مرد گفت: " من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم "
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 18:57 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تممی ایرانیان از هر نژاد و قوم و در هرکجا که ساکن باشند، نسبت به این سرود احساس خاصی دارند .
متن کامل شعر ای ایران.... متن کامل سرودبه این شرح است:
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 19:11 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: "تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!" هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.
+
نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 7:37 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 9:2 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
4 تا سوأل هست. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری، حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی. آماده اید؟
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 11:27 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
زیباترین چیز در دنیا روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود: من تورا تنبیه نمی کنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول می کنم،به زمین برو وبا ارزش ترین چیز دنیا را برای من بیاور. فرشته خوشحال از این که فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سال ها روی زمین به دنبال با ارزش ترین چیز دنیا گشت.روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود . مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود .فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت. خداوند فرمود:به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش می دهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد. فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در ولایات ،جنگل ها ،ودشت ها گردش کرد. سرانجام روزی در شفاخانه بزرگ پرستاری دید که بر بالین یک بیماری در حال مرگ بود. پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس می زد. در حالی که پرستار نفس های آخرش را می کشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت وبه سرعت به سمت بهشت رفت. وبه خداوند گفت:خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزش ترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران می دهد، یقینا از نظر من با ارزش است. ولی برگرد ودوباره بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود ، درجنگل یافت. مرد به شمشیر ونیزه مجهز بود.او می خواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد. مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی می کردند، رسید. نور از پنجره بیرون می زد.مرد شرور از اسب پایین آمد واز پنجره داخل کلبه را به دقت نگاه کرد. زن جنگلبان را دیدکه پسرش را می خواباند و صدای او را که به فرزندش دعای شب را یاد می داد،شنید. چیزی درون قلب سخت مرد ،ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را به یاد آورده بود؟ چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد. فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت وبه سمت بهشت پرواز کرد. خداوند فرمود: این قطره اشک با ارزش ترین چیزدردنیاست، برای این که این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز می کند.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 19:33 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از امام صادق علیه السلام روایت شده که فرمودند:
وقتی که این آیه بر پیامبر نازل شد:" والذین اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسهم ذکروا الله فاستغفروا لذنوبهم ومن یغفر الذنوب الا الله ولم یصروا علی ما فعلوا وهم یعلمون"(135/آل عمران) (1) ابلیس(پدر شیطانها) سخت ناراحت گردید. بالای کوهی در مکه به نام "ثور" رفت و آژیر خطرش بلند شد و همه یارانش را به تشکیل انجمن خود دعوت نمود. همه ی بچه شیطانها جمع شدند. ابلیس، نزول آیات فوق را به اطلاع آنان رساند و اظهار نگرانی کرد واز آنها کمک خواست. یکی از یاران او گفت: من با دعوت نمودن انسانها از این گناه به آن گناه، اثر این آیه را خنثی می کنم. ابلیس سخن او را نپذیرفت. دیگری پیشنهادی شبیه به اولی کرد ولی باز مورد پذیرش ابلیس قرار نگرفت. تا اینکه از میان شیطانها، شیطان کهنه کاری به نام "وسواس خناس" گفت: پیشنهاد من این است که فرزندان آدم را با وعده ها و آرزوهای طولانی آلوده به گناه می کنم (و می گویم که الان برای توبه کردن زود است و فرصت توبه بسیار است) وقتی که مرتکب گناه شدند خدا را فراموش کرده و بازگشت به سوی خدا (=توبه) از خاطر آنان محو می گردد. ابلیس گفت: مرحبا! راه همین است. سپس این ماموریت را تا پایان دنیا به او سپرد.(2) ------------------------------------- پی نوشت ها: 1- آل عمران/135،(و آنها که وقتی مرتکب عمل زشتی شوند یا به خود ستم کنند به یاد خدا می افتندو برای گناهان خود طلب امرزش می کنند- و کیست جز خدا که گناهان را ببخشد؟- وبر گناه اسرار نمی ورزند با اینکه می دانند. 2- ر.ک: داستانهای صاحبلان، 1/151-150ف به نقل از امالی صدوق، وسائل الشیعه11/353، باب 85، ج7. منبع: محمدی، محمد حسین، هزار و یک حکایت قرآنی، صص741-740.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 16:47 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
اینکه اسلحه ای پیدا کنند
برایت انجام بدهم هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
منبع : سایت اخبارستان
+
نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 10:18 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستاییهااعلامکرد که برای خرید هر میمون ۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستاییها هم که دیدند اطرافشان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتنشان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت ۱۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمونها روستاییها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد اینبارپیشنهاد داد برای هر میمون به آنها ۲۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستاییها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر وکمتر شد تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهایشان رفتند. این بار پیشنهاد به ۲۵ دلار رسید و در نتیجه تعدادمیمونها آنقدر کم شد که به سختی میشد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.اینبار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون ۵۰ دلار خواهد دادولی چون برای کاری باید به شهر میرفت کارها را به شاگردش محول کرد تا ازطرف او میمونها را بخرد. در غیاب تاجر، شاگرد به روستاییها گفت: «اینهمه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به ۳۵ دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به ۵۰ دلار به او بفروشید.» روستاییهاکه [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پولهایشان را روی هم گذاشتند وتمام میمونها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر وشاگردش را ندید و تنها روستاییها ماندند و یک دنیا میمون!.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 15:43 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خدايا با من قهري ...!!! بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است... - خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم! - بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان... - خدايا! سه رکعت زياد است! - بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو - خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد! - بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله... - خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم! - بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم..... بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد..... - ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است... - خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد... - ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست... - پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود! اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است... - اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود... خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند. ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟ واي نه ... ! خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟! ولي باز هم خدا من رو مي بخشد و باز هم ... !
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 19:8 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||