|
|
|
||||
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 10:46 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تغيير دنيا برسرگور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است : «كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم كه دنيا خيلي بزرگ است ، من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم ، شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را تغيير دهم !!!!»
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 7:45 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
وصيتنامه اميرالمومنين علي (ع) ابوالفرج در مقاتل الطالبيين روايت كرده كه پس از ضربت خوردن امير مؤمنان، اطباى كوفه را به بالين آن حضرت آوردند و در ميان آنها هيچ يك در معالجه زخم و جراحى استادتر از اثير بن عمرو نبود و او متخصص در معالجه زخمها و جراحات بود و از جمله چهل نفر جوانى بود كه در زمان ابوبكر در عين التمر به دست خالد بن وليد اسير گشته و در كوفه ساكن شده بود.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 9:22 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بخوانید و لذت ببرید . البته اگه جسارت نباشه خصوصا معلمین عزیز و کلیه کسانی که با تعلیم و تربیت سروکاردارند . نامه آبراهام لينكلن به معلم پسرش به پسرم درس بدهید
+
نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 9:40 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
فقط 37 ثانيه وقت صرف كنيد تا داستان زير را بخوانيد ، ارزش آن را دارد كه طرز فكر خود را قوت بخشيد. در يكي از اتاقهاي يك بيمارستان دو مرد بستري بودند. يكي از آنها اجازه داشت تا هر بعدازظهر يك ساعت از تخت خود بلند شده ، بنشيند تا مواد زائد از ريهاش دفع شود. تخت او نزديك تنها پنجره اتاق بود. مرد ديگري بايد تمام روز روي تختش دراز ميكشيد و از جايش بلند نميشد. آنها ساعتها با هم دربارة عقايد ، خانوادهها ، خانه ، شغل ، دوران سربازي و تعطيلاتشان صحبت ميكردند. هر بعدازظهر وقتي مرد كنار پنجره ميتوانست بنشيند ، تمام چيزهايي كه ميتوانست بيرون پنجره ببيند براي هماتاقياش تعريف ميكرد. مرد ديگر هم در آن يك ساعت خود را در دنياي گسترده و پرجنب و جوش و رنگارنگ بيرون حس ميكرد. پنجره بر يك پارك با درياچهاي زيبا مشرف است ، اردكها و قوها در آب بازي ميكنند و بچة قايقهاي كاغذيشان را در آن شناور ميكنند . عشاق جوان بازو به بازوي هم در ميان گلهاي رنگارنگ قدم ميزدند و يك منظره دلانگيز از خط افق دردوردست پديدار است . وقتي مرد كنار پنجره تمام اين چيزهاي زيبا و مطبوع را توصيف ميكرد ، مرد ديگر ميتوانست چشمهايش را بسته و همه آن مناظر را مجسم كند . در يك بعدازظهر گرم مرد كنار پنجره گفت : سربازاني را ميبيند كه رژه ميروند. مرد ديگر اگر چه صدايي نميشنيد ،ولي ميتوانست با كلمات توصيفي و زيبا آنها را تصور كند . روزها و هفتهها گذشت ، يك روز صبح كه پرستار براي سركشي به اتاق آنها آمد با پيكر بيجان مرد كنار پنجره مواجه شد . او بسيار ناراحت شده و خدمه بيمارستان را صدا كرد تا جسد را بيرون ببرند . پس از مدتي مرد ديگر از پرستار خواست كه او را به تخت كنار پنجره انتقال دهد . پرستار با كمال ميل اين كار را كرد و وقتي از راحتي جاي او مطمئن شد اتاق را ترك كرد . مرد به آرامي خود را كنار پنجره كشيد و به زحمت به آرنج خود تكيه داد تا براي اولين بار دنياي واقعي پشت پنجره ببيند ،اما با يك ديواربلند مواجه شد.پرستاررا صدا كرد و پرسيد : چهكسي آن مرد را مجبور كرده بود كه چنان چيزهاي خيالانگيزي را براي او در بيرون از پنجره به تصوير بكشد . پرستار پاسخ داد كه مرد كور بوده و حتي ديوار را هم نميديده و ادامه داد : ((شايد او ميخواسته تا تو را به زندگي اميدوار كند . )) چه لذتبخش است كه ديگران را خوشحال كنيم حتي اگر خود در وضعيت بدي باشيم ما با شرح غصههايمان نيمي از آن را به ديگران انتقال ميدهيم در حالي كه اگر شادي تقسيم شود دو برابر ميشود . « اميـــد »و آرزو آخرين چيزيست كه دست ازگريبان بشر برميدارد
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 9:17 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
حكايتي خواندني ازحضرت موسی
روزی حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : دلم میخواهد یکی از بندگان خوبت را ببینم . خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردی هست که در حال کشاورزی کردن است . او از خوبان درگاه ماست . حضرت آمد و دید مردی در حال بیل زدن و کار کردن است . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چه میکند . بلایی نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش را از دست داد . فورا نشست ، بیلش را هم جلوی رویش قرار داد .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 8:57 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
میلاد امام حسن مجتبی(ع) مبارک .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 8:39 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
این نامه رو شاید بارها و بارها در سایت های مختلف دیدید و از کنار اون رد شدید و یا اونو سرسری خوندید و رد شدید . خواهش می کنم اینبار این نامه رو با دقت بخونید به نظر من خلاصه یک کتاب روانشناسی در این چند خط نامه نهفته است . همچنین با این نامه می شه آیین همسرداری را نیز یاد گرفت . روحش شاد و یادش گرامی باد . در فروردين سال ۱۳۱۲ شمسي، كه امام عازم سفر حج بودند، در بيروت، نامهاي براي همسر باوفاي خويش ـ كه دومين فرزند را در بطن خود داشتند و در آن شرايط حساس روحي، عليالقاعده از دوري شوي خويش رنجور بودند ـ نوشتند كه به يقين، مطالعه آن براي شما نيز همچون ما جالب است و امام را در تراز انساني كامل و صاحب ابعاد گوناگون ميشناساند. تصدقت شوم، الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم، متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آیينه قلبم منقوش است. در هر حال، امشب، شب دوم است كه منتظر كشتي هستيم. از قرار معلوم و معروف، يك كشتي فردا حركت مي کند، ولي ماها كه قدري دير رسيديم، بايد منتظر كشتي ديگر باشيم. عجالتا تكليف معلوم نيست، اميد است خداوند به عزت اجداد طاهرينم، كه همه حجاج را موفق كند به اتمام عمل. از اين حيث قدري نگران هستم، ولي از حيث مزاج بحمدالله به سلامت. پينوشت:
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:13 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
باور كنيد ، نيروي آدمي بيكران است .
باور كنيد ، هيچ كاري از اراده آدمي خارج نيست .
باور كنيد ، كه از عشق آفريده شده ايد ، پس عشق را بيافرينيد.
باور كنيد ، خدا هيچگاه از بندگانش نااميد نمي شود ، ولي بندگان از او چرا!
باور كنيد ، لايق بودن هستيد
باور كنيد ، كه اكنون مهمترين لحظه است .
باور كنيد ، كه روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد
باور كنيد ، كه شما هم مي توانيد .
و تمام باور هاي خود را از ته دل باور كنيد .
تا زندگي ، شما را باور كند .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 8:42 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
جوجه ها سر سفره ناهار گفتند:«آخرش كبدمون از كار مي افته، چرا بايد هر روز ناهار و شام تخم مرغ بخوريم و حتي يك بار هم يك ناهار درست و حسابي نداشته باشيم؟!»، خروس سرش را پايين انداخت، در چشمان مرغ اشك جمع شد و به فكر فرو رفت ... آنها فردا ناهار مرغ داشتند.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:59 توسط عباس
|
|
|||||
|
|||||